اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

اهورا و عشق جدیدش

چند وقتیه گیر دادی به موبایل بابا تا وقتی بابا خونه اس سرت تو گوشیشه وقتی هم میره سر کار همش سراغ گوشی بابا رو میگیری وقتی هم دایی سعید یا عمو حامد باشن میری سراغ گوشی اونا     بقیه عکسها در ادامه دیروز همش موبایل دایی سعید دستت بود. دایی میگفت وقتی خواستم گوشی بخرم گفتم یه دقیقه هم دست اهورا نمیدم اما الان طوریه که میگم کاش اهورا یه دقیقه گوشیمو بده دستم دایی اومد گوشیشو ازت بگیره باهاش کار داشت که با اعتراض تو مواجه شد به زور راضی شدی گوشیشو بهش بدی امـــــــــــــــــــــــــــــــــــا رفتی و گوشی بابا رو آوردی الهی من قربونت برم زندگی ماما...
14 تير 1393

نتیجه یه لحظه غفلت

نمیدونم کی میخوای بزرگ بشی بعضی وقتها میگم خوبه بزرگ شدی و یه سری چیزا رو تشخیص میدی،یه سری چیزا رو درک میکنی،اما انگار فعلا از این خبرا نیست نمیدونم شایدم من کمی زیادی ازت انتظار دارم به هر حال نمیشه یه لحظه ازت غفلت کرد یا داری رو خودت کنجکاوی به خرج میدی یا داری خرابکاری میکنی چند لحظه پیش تا حواسم بهت نبود دیدم بازم داری خودت رو آرایش میکنی اما اینبار با ماژیک خودت     بقیه در ادامه ...
10 تير 1393

همیشه تو فکرمی

بعد از گذشتن 6_7 ماه از فوت آلا امکان نداره هر روز به یادش نباشم هر وقت یادم میافته دوباره اشکم راه میگیره تا اینکه امروز دیدم یکی به اسم باران برام نظر خصوصی گذاشته که با آلا تو دانشگاه دوست و همکار بودن باران جان اگه دوباره اومدی تو وبلاگم و این پست رو خوندی خوشحال میشم کمی از آلا برام بگی چون من چند سال بود که ازش خبر نداشتم از ازدواجش،از اینکه چرا با اون هوای بد رفت تهران که این اتفاق براش افتاد،اینقدر کارش واجب بود؟و.......... ممنونت میشم  
7 تير 1393

اینجا همه چی درهمه

1 .  چند وقت پیش داشتی با اسباب بازیهات بازی میکردی   که یه دفعه اومدی بهم گفتی مامان باطری خوردم گفتم چی ؟؟؟ گفتی باطری توی موبایلمو خوردم گفتم چرا اینکارو کردی؟نمیگی مریض میشی؟ گفتی اشکال نداره بعدا با پی پیم میاد بیرون از دست بچه های امروزی     2.   با هم داشتیم تلویزیون نگاه میکردیم که تو چندتا از این سکه های مبارکباد عروسی دستت بود و باهاشون بازی میکردی وقتی سکه ها رو بهت دادم 5 تا بودن بعد دیدم یکیشون نیست و 4 تا دستته ازت پرسیدم اونیکی رو چیکار کردی؟ گفتی تو شکممه من:   ، خوردیش؟ تو: نه شوخی کردم فقط اونروز ب...
30 خرداد 1393

مگه تو دختری؟

همیشه به وسایل آرایشی علاقه داشتی یه بار حواسم نبود اومدم دیدم داری ریمل میزنی خیلی جالب استفاده کرده بودی انگار خط چشمم کشیده بودی مگه دختری اینقدر عاشق لوازم آرایشی هستی؟   ...
25 خرداد 1393

دومین کوتاهی مو در آرایشگاه

این چند روز تعطیلات رو رفتیم خونه آقا جون اینا(بابای بابایی) این سری عمه طیبه اینا هم بودن و تو و امیر حسین (پسرعمه اهورا) حسابی بازی کردین چون همبازی داشتی دیگه زیاد دور ما نمی اومدی (امیرحسین 1 سال و دو هفته از اهورا بزرگتره) از همونجا هم با بابایی و عمو حامد رفتی آریشگاه و موهاتو کوتاه کردی فقط روز اولی که رفتیم اونجا یه اتفاق خیلی بد افتاد تو و امیرحسین داشتین با عمو وحید بازی میکردین که تو بدجور با پا زدی به صورت عمو وحید طوریکه سرش به شدت با زمین برخورد کرد خیلی حالش بد شد همه مون واقعا ترسیدیم که نکنه خدایی نکرده اتفاق بدی براش بیافته هر چند تا خوب شدنش همگی مردیم و زنده شدیم اما ...
18 خرداد 1393

وقتی خواب امونت رو ببره

روز جمعه از خونه بابام اینا به سمت خونه خودمون برمیگشتیم و تو مشغول خوردن آبنبات بودی همیشه آبنبات جز چیزاییه که میخری منم خیلی بدم میاد چون هم خاصیتی نداره و هم همه جا رو باهاش گند میزنی چند بار برگشتم نگاهت کردم دیدم دراز کشیدی و مشغول آبنبات خوردنی سری بعد که برگشتم دیدم خوابت برده و آبنبات چسبیده به صورتت اینم از قیافه ات:       ...
11 خرداد 1393